📓 مجمــموعه فرهنگــی الصادقـــین 📕

📓 اطــلـاع رسانـــی و دریـافــت کتب مجمــموعه 📕

گفتــــــــم و گفت

گفتــــــــم و گفت


گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن
گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن

گفتم به نام نامیت هر دم بنازم
گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم

گفتم که دیدار تو باشد آرزویم
گفتا که در کوی عمل کن جستجویم

گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن
گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن

گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن
گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن

گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن
گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن

گفتم ز حق دارم تمنای سکینه
گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه

گفتم رخت را از من واله مگردان
گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان

گفتم به جان مادرت من را دعا کن
گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن

گفتم  ز هجران تو قلبی تنگ دارم
گفتا ز قول بی عمل من ننگ دارم

گفتم دمی با من ز رافت گفتگو کن
گفتا به آب دیده دل را شستشو کن

گفتم دلم از بند غم آزاد گردان
گفتا که دل با یاد حق آباد گردان

گفتم که شام تا دلها را سحر کن
گفتا دعا همواره با اشک بصر کن

گفتم که از هجران رویت بی قرارم
گفتا که روز وصل را در انتظارم

 



 و آخر دعوانا أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِین


شـُـدن

در مرز خویش ماندن و از مرز رد شدن

با مُهر و مِهر فاطمه اصل سند شدن

 

این آروزی سرخ گذرنامه ی من است

در زیر پای مُهر سفارت لگد شدن

 

راه ورود را مگر آموختن از عشق

راه خروج را ز کبوتر بلد شدن

 

پیمودن مسیر به فریاد یا علی

یعنی که با حسین، علی را مدد شدن

 

موکب شدن،مسیر شدن،مبتلا شدن

زائر شدن،گزارش یک مستند شدن

 

تیر هزار و چارصد و شصت و عشق را

بعد سه روز دیدن و از بیست صد شدن

 

بد چونکه بخش دوم “گنبد” شده نگو

مارا تمایلی ست جدیدا به بد شدن

 

تغییر می دهی همه را بعد کربلا

یعنی حسین a با تو فقط میشود «شدن»

 

"مهدی رحیمی(زمستان)"

 

عظَّم اللهُ اُجورَنَا و اُجورَکُم بِمُصابِنَا بِالحسـین

 

پــیـاده

آنگونه که حاجی ست در احرام پیاده
من هم شده ام سوی تو اعزام پیاده

طوفانم و می آیم و در حلقه ی عشاق
بر خویش سوارم ولی از نام پیاده

بر عرش سوارش بکنی روز قیامت
هرکس طرفت آمده یک گام پیاده

ای خاص ترین عام،می آیند دوباره
خاصان طرفت در ملاء عام پیاده

ای کاش بگویند که در راه حرم مرد
یک شاعر ایرانی ناکام،پیاده

زینب شده از ناقه پیاده که بیایند
بر تسلیتش لشکر خدام پیاده

زینب شده از ناقه پیاده که به هر حال
باران شود از ابر سرانجام پیاده

امروز ز ناقه اگر افتاد به سرعت
یک روز ز ناقه شده آرام پیاده

زانوی قدح بوده و بازوی پیاله
هرجا که شرابی شده از جام پیاده

از کرب و بلا رفته پیاده طرف شام
تا کرب و بلا آمده از شام پیاده

شامی که در آن از پس هفده سر بر نی
خورشید شده بر سر هر بام پیاده

ناموس خدا زینب کبری به زمین خورد
تا بین خلایق شود اسلام پیاده

"مهدی رحیمی"


عظَّم اللهُ اُجورَنَا و اُجورَکُم بِمُصابِنَا بِالحسـین

خــواهـرتـــ آمــده استــــ

اربعین تو رسیده است و ز راه آمده است

خواهرت با قد خم گشته و آه آمده است


 زینب از وادی شام آمده چشمت روشن

از کجا تا به کجا آمده ؟ چشمت روشن


آه ای یوسف صد تکه ی بی پیراهن

پیرهن بافته ات را بگرفت از دشمن


به لبش ناله ی محزون اخ العطشان است

روضه خوان حرم و آن بدن عریان است


مو پریشان شده و سینه زن و نالان است

به دلش سوز نهان ، دیده ی او گریان است


زینبی که سر بازار معطل شده است

بهر او چشم حرامی است که معضل شده است


ازدحام هلهله ها خنده ی مردم دیده

ناسزا در همه ی راه چقدر بشنیده


سایه ی بر سر خود را به روی نی دیده

در کنار سر نورانی او می دیده


کوفه با خطبه ی خود ، شام چه غوغا می کرد

خواهرت در همه جا محشری برپا می کرد


خطبه اش تیغ شد و یک تنه یک لشگر شد

گاه چون فاطمه و گاه خود حیدر شد


عظَّم اللهُ اُجورَنَا و اُجورَکُم بِمُصابِنَا بِالحسـین

مشــکل به روی مشکــل

تا سایه سرت به سر محملم فتاد
برخاست آتش غم و بر حاصلم فتاد 


یک اربعین بود که ندیدم جمال تو
وین است شعله ای که بر آب و گلم فتاد 


ای کشتی نجات ز طوفان دوری ات
موج بلا و حادثه بر ساحلم فتاد
بودم هزار مشکل و از رنج هر اسیر 


یک مشکل دگر به روی مشکلم فتاد
برخاست آتش از دل و اشکم به رُخ دوید 


دل هر زمان به یاد ابوفاضلم فتاد
دارم من از خرابه بسی خاطرات تلخ 


مُردم همین که بار در آن منزلم فتاد
شد گریه رقیه سبب تا ببینمت 


هر چند باز داغ دگر بر دلم فتاد
شد باز بند دست من و باز کی شود 

بند مصیبتی که به پای دلم فتاد


عظَّم اللهُ اُجورَنَا و اُجورَکُم بِمُصابِنَا بِالحسـین

نــوای دل خواهــر

سفر کردم به دنبال سر تو
سپر بودم برای دختر تو
چهل منزل کتک خوردم برادر
به جرم این که بودم خواهر تو

حسینم واحسین گفت و شنودم
زیارت نامه ام جسم کبودم
چه در زندان، چه در ویرانة شام
دعا می خواندم و یاد تو بودم

برای هر بلا آماده بودم
چو کوهی روی پا استاده بودم
اگر قرآن نمی خواندی برایم
کنار نیزه ات جان داده بودم


عظَّم اللهُ اُجورَنَا و اُجورَکُم بِمُصابِنَا بِالحسـین

Designed By Erfan Powered by Bayan